تبليغاتX
قلم شیدا - یادداشت 108- یک نابینا
جنسی از قلم که فارغ از روزمرگی‌ست
 

امروز از سر صبح که بیدار شدم همه‌اش در فکر بودم. در فکر چیزهای مختلف. نزدیک محل کارم رسیده بودم که دیدم آقای نابینایی قصد عبور از جوب آبی دارد. عصای سفیدش را روی پل می‌زد اما خودش داشت وارد جوب می‌شد. دستش را گرفتم و به آن سوی خیابان بردمش. تشکر کرد و از هم جدا شدیم.

یک ساعتی می‌شد که از خانه بیرون آمده بودم ولی او اولین چیزی بود که دیده بودم. با خود می‌اندیشیدم که ای کاش در گمراهی‌هایم کسی هم دست مرا بگیرد.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:15  توسط منصور شیدا  |