انگار همین دیروز بود که عزم سفر نوروزی به همراه خانواده کرده بودیم. آخرین شب جمعهی سال، بعد از یک جلسهی کاری و سپس نشستی دوستانه و شامی دوستانهتر عازم منزل شده بودم. حدود یازده و نیم بود که رسیده بودم. با این که میدانستم باید ساعت 4 صبح آمادهی حرکت باشم اما آنقدر ذوقزده بودم که حتا خستگی زیاد هم مرا وادار به خوابیدن نمیکرد. تا لباسهایم را جمع کردم و لپتاپم را آماده، یک ساعت و نیمی گذشته بود. حالا دیگر نیمه شب بود و حتا برادرم هم که زمان رسیدن من به خانه بیدار بود نیز خواب را در اندک دقایق باقی مانده بر بیداری ترجیح داده بود. با اینکه ساعت به یک رسیده بود اما دوست نداشتم بخوابم که بالاخره فیلمی را که همان شب از دوستم گرفته بودم داخل درایو گذاشتم و محو تماشای آن شدم. با خودم گفتم بعد از فیلم یک ساعتی میخوابم و بعد حرکت میکنیم، دریغ از این که این تصمیمم نیز قرار بود نافرجام بماند. ساعت 3 بود که فیلم تمام شد. تا آمدم به خودم بیایم و چرتی بزنم صدای پدرم مرا متوجه خود کرد که اهل خانه را بیدار میکرد. بالاخره این بود که ما ساعت سه و ربع حرکت کرده بودیم. ابته در ماشین بیخوابیام را جبران کردم. دو بار خوابیدم. یک بار تا قزوین که وقت نماز صبح بود و دیگری تا رشت، شهر رویاهایم. البته ناگفته نماند که چون من جلو نشسته بودم و ماشین مدام میپیچید بنا بر دلایل فیزیکی مختلف این حس در خواب به من دست میداد که در حال رفتن به داخل شیشه هستم. بالاخره رسیدیم و من هم که آج خوابی راحت با پاهای دراز کرده بودم تا ظهر خوابیدم. هیجان آن شب شاید به هیجان خیلی از اوقات بیرزد. وقتی انتظار یک خوشی را داری، گاه آن انتظار برایت از خود خوشی بالاتر است چون اکثر اوقات آن چیزی که فکرش را میکنی اتفاق نمیافتد. دقیقن مثل سفر نافرجام ما.
دو سه روزی نگذشته بود که از طرف محل کار با پدرم تماس گرفتند و او را عازم ماموریت کردند و این تازه سرآغاز سفر ما بود. برادرم هم به همراه پدرم رفت. من ماندم و مادر و برادر کوچکم. من که دوسالی بود تعطیلات نوروزی را با خانواده نمیگذراندم و تقریبن از فک و فامیل فراری بودم باز از با خانواده بودن جدا مانده بودم. دلسرد شدم. با رفتن پدرم دیگر آن رونق همیشگی نبود و هرجایی که به میهمانی میرفتیم سوال از وضعیت پدرم و این که جای او را در وقت خوراک خالی کنند دیگر از بخشهای ثابت شده بود.
در طول تعطیلات لطف برخی از دوستان و جفای برخی دیگر لحظات را گاه به کامم شیرین و گاه تلخ میکرد. از فک و فامیل هم که تقریبن دل خوشی نداشتم. بیشتر آنها نیز مرا بیش از پیش دلسرد کردند. خالهها و دخترخالهها که دیگر حجت را بر من تمام کردند.
در هر صورت از کسانی که به نوعی موجب شادی من شدند ممنون وسپاسگذارم. و همچنین از عزیزی که اذیتهایش نیز برایم جالب است و زیبا، به دلیل صبر و بردباریاش تشکر میکنم و از برای کم حوصلگی خودم پوزش میطلبم.
بیش از این که بگویم این سفر خوش گذشت و یا بد، باید بگویم بالاخره این سفر گذشت. دلم برای کار لک زده همانطور که دانشگاه حالم را به هم میزند.