از صبح امروز و لحظهای که از خواب برخواستم، نوید روزی از روزهای پیشین به من داده شد. از همان ابتدا آفتاب در چشمم تابید. به خاطر دارم از سال 74 تا 80 اتاق خواب من نور گیر بود و یک در بزرگ آلومینیومی داشت که روی آن را با پردهای سفید و مملو از گلهای زرد پوشانده بودیم. آفتاب به طور کامل به داخل میتابید. مخصوصاً روزهای جمعه و امروز نیز همان گونه شد. ناگهان با یک فلاش بک، گذشته را تصور کردم.
***
بلافاصله بعد از خوردن صبحانه خانه به خانه در میزدیم و دوستانمان را برای یک فوتبال فرامیخواندیم. یکی دروازه داشت، یکی توپ و یکی آب. یک نفس، آن قدر بازی میکردیم که وقتی حوالی ساعت دو به خانه برمیگشتم حتا نای نهار خوردن هم نداشتم. همیشه چند جای بدنم از شدت ضربات و افتادنها درد میکرد. بالاخره یک هفتهای طول میکشید تا زخمها و دردها خوب شوند و هفته ی بعد دوباره همان آش و همان کاسه بود.
***
اردیبهشت سال 1382 برای کنکور دانشگاه آزاد به تهران و خانهی خودمان آمدم. جایی که خیلی با آن بیگانه بودم و البته هنوز هم. امروز صبح که حولهام را عوض کردم، حوله نیز بوی آن دو سال پیش را میداد، زمانیکه من کسی دیگر بودم.
امروز خیلی دلم هوای دیارم کرده بود. اما رفتن برایم میسر نبود. اما در خیالم از کوچه پس کوچههای رویاهایم گذر میکردم.
***
ای کاش ذهن ما هم Memory Card میخورد. هر وقت که بخشی از آن را نمیخواستیم به یاد بیاوریم آن را رویش میریختیم و گوشهای میگذاشتیم.
دوباره شب آمد. وقتی شب میآید و تو فارغ از کار روزانه به تفکر مینشینی، درونت از حسی پر میشود و صدایی از درون تو را به نوشتن فرا میخواند و تو خوشحالی که میخواهی بنویسی. و با فشردن دکمههای صفحهکلید خاطراتی دیگر را رقم میزنی.
اما پس از مدتها، اینبار متفاوت. دوباره شبهای دانشجویی فرا رسیدند. زیبایی و دلهره و شادی و اضطراب و شعفی مضاعف که قابل وصف نیست.
دو روز پیش سال نو تحصیلی برای من شروع شد. یکشنبه در دانشگاه دو کلاس داشتم. مرا به یاد دوران لیسانس میانداخت. فقط لیسانس و نه دوران مدرسه. از مدرسه خوشم نمیآمد. همیشه گفتهام؛ اگر قرار است که به عقب برگردم دوست دارم از دوران لیسانس دوباره شروع کنم و نه فبلتر.
کلاس اول را با خانم دکتر خویی داشتم. خیلی خوب درس میدهد. بسیار میپسندم. البته از نمره و این حرفها خبری نیست. یک سیلابس بلند بالا از ده- دوازده تا کتاب داد که باید تا پایان ترم خواند .
کلاس دوم با دکتر مرعشی بود. شخصیتی که همه چیزش دوست داشتنیست. حرف زدنش، راه رفتنش، خندیدنش، سیلابس دادنش، ... البته هنوز نمره دادنش را ندیدهام ولی آن هم باید جذاب باشد. او هم یک سیلابس مرتب و منظم داد که معلوم بود 16 جلسه تا پایان ترم کلاس داریم و در هر جلسه چه باید بکنیم، به علاوهی کتابها و ... ولی من نمیدانم کجای جهان در یک ترم سه Term Paper و یک Term Project، آن هم در 16 جلسه باید تحویل داد؟ البته چرا. در دانشکدهی زبانهای خارجی واحد تهران مرکز. خدا به خیر کند.
روز دوشنبه هم سه کلاس داشتم که یکی از استادها نیامد. غروب دوشنبه با دکتر مفتون کلاس داشتیم. به قول یکی از بچهها سختگیر دانشگاههای تهران. از غرور و نظمش خیلی خوشم آمد. پیرمردیست با سواد و سختگیر. بودن سر کلاسش افتخاریست.
با شروع کلاسها به یاد دوران شیرین لیسانس میافتم که خیلی خوش میگذشت. اما دیگر از این خبرها نیست. باید برنامهریزی مرتبی کنم تا به همه چیزم برسم. خیلی سرم شلوغ است. تا کنون چیزی شیرینتر از درسخواندن برایم نبوده، البته باید حوصله کرد.
بالاخره این هم وصف حالی بود از امشب.
بعد از مدتها که از دست پرشین بلاگ به ستوه آمده بودم به بلاگفا اسباب کشی کردم. امیدوارم که به این زودیها مجبور نشوم از اینجا اسبابکشی کنم.