سهشنبه کسی از من پرسید آیا پدر و مادرت را دوست داری؟ پاسخ دادم بدون حتا لحظهای تامل. چون پاسخش را از قبل میدانستم و بارها به آن اندیشیده بودم. گفتم نه! دوستشان ندارم. هیچیک را. البته بیاحترامی از سوی من تا زمانیکه آب از سرم نگذرد در کار نیست. و در صورت نیاز آنها به من کمکشان خواهم کرد، اما عشق و علاقهای در میان نیست. نبوده، نیست و به گمانم نخواهد بود.
در حکایات آوردهاند که در سنهی یک هزار و سیصد و هشتاد و دو هجری خورشیدی شخصی میزیسته که او را منصور میخواندند. در آن هنگام در آن دیار درس خواندن باب بوده و مردم و خانوادهها از برای آن خرجهای زیادی میکردهاند و حرصهای فروانی میخوردهاند.
منصور خان نيز که علاقهمند علم و دانش بود در رشتهای مشغول به تحصیل بود که اکنون اثری از آن نیست. این رشتهی مجهولالهویه را در آن زمان "زبان انگلیسی" مینامیدند. بنا بر اقوال مورخین این زبان که در بریتانیا و چند کشور دیگر بدان تکلم میشود سیصد سال پس از پایان جنگ جهانی دوم و پیش از هژمونی چین قدرتمند، زبان بینالمللی آن دوران به شمار میآمده است.
اندر احوالات منصور خان آمده است که در آن سال در فوق لیسانس آن رشته با هزار مصیبت قبول شد ولی بخت برگشته خبر نداشت که تازه آغاز مصیبت است و نه انجام آن! فلذا پس از یک سال بر آن مهم واقف شد. در نهایت در ترم آخر از آن انصراف داد و به خدمت اجباری که در آن دوران به مدت 21 ماه بر اولاد ذکور ایران دستور بود شتافت.
القصه، خواستم بگویم که عجله نکنید و مصلحت باریتعالی را در انجام امور لحاظ کنید. بسا چیزی که بدان علاقه مندید وبه منفعت شما نیست و بالعکس.
امید که جوانان را با این حکایت متنبه به اموری که در آن اصرار میورزند کرده باشیم و آنان را به قضای خداوند عز و جل متوجه.
طهران
سنهی یک هزار و هشتصد و نود و چهار هجری خورشیدی
مصاحبهی علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا و جستجوگر پارسیک با روزنامهی شرق را در اینجا بخوانید. برای من خیلی جالب بود. از روزنامهی شرق به دلیل این ابتکارش ممنونیم. خوب شد که پس از یک سال بالاخره پدرمان را شناختیم!
دیروز – دوشنبه – موقع برگشتن از شرکت، داشتم از میدان هفت تیر رد میشدم که دیدم خیابان به طور عجیبی شلوغ است. مثل اینکه قرار بود اتفاقی بیفتد، یا شاید اتفاقی افتاده بود. داشتم به سمت شمال میدان میرفتم که دیدم در پیاده رو عدهای از بانوان و دختران جوان در حال رفتن به سمت شمال میدان و خواندن شعر "یار دبستانی" هستند. با این کار در حال نشان دادن ستمی بودند که به حال آنان روا شده بود. البته دل آدم هم به حال آنان میسوخت. تعدادشان به ده نفر هم نمیرسید. تا روبروی فرش پردیس رفتند و سپس متوقف و پراکنده شدند.
از پسری که با هم سوار تاکسی شدیم، که به نظر میرسید زودتر از من در آنجا حضور داشت جریان را پرسیدم. گفت: "برای حقشان تظاهرات کردند." دوباره پرسیدم کدام یکی؟ - کدام حق- گفت: یک هفتهایست مانتوهای کوتاه را از فروشگاهها جمع کردهاند و حالا این بانوان در اعتراض به این قضیه تظاهرات کردند. البته ظاهرن تعدادشان بیشتر بود و با نیروی انتظامی درگیر شد بودند. خیابان مفتح و هفت تیر هم از آن رو انتخاب شده بود که پر از مانتو فروشیست.
برایم جالب بود. حداقل دو ـ سه سالی میشود که مانتوهای کوتاه و تنگ در بازار زیاد شده، یا اگر بهتر بگوییم تنها مانتوهای بازار ـ به جز برای خانمهای مسن ـ کوتاه و تنگ هستند. در این مدت با خانمهای زیادی در خانواده و اطرافیان برخورد کرده بودم که از آن مدل مانتوها خوششان نمیآمد ولی چارهای هم نداشتند چون دوخت یک مانتو به سایز دلخواهشان هزینهای زیاد در برداشت، تازه اگر مطابق میلشان بیرون از آب در میآمد.

ایکاش این عده که مطمئنم تعدادشان از صد نفر تجاوز نمیکرد کمی هم این زحمت را بر خودشان هموار میکردند و سفارش دوخت مانتوهای کوتاه و تنگ را میدادند تا درک کنند آن عده چه کشیدند. نمیدانم. خیلی قادر به اظهار نظر نیستم. مگر این که خوانندگان محترم چیزی برای گفتن داشته باشند.
مدتي بود كه جريان سكههاي اهدايي وزير كشاورزي به 10 نمايندهي مجلس در تيتر اخبار جنجالي رسانههايي بود كه در هير و بير كار و تلاش دولت جديد در صدد آنند تا پاي دولت را به حاشيهها باز كنند و او را ناكارامد جلوه دهند. از مسائل حساس كه نتوانستند آتويي بگيرند تمام هم خود را صرف اين ده سكه كردند. سخنگوي دولت هم به جاي اين كه آب بر اين آتش باشد، خود بادي شد و شعله را افروختهتر كرد. از مصاحبهي چند نمايندهي مجلس با روزنامههاي اصلاح طلب آغاز شد و با سخنان سخنگوي دولت در اين باره شدت گرفت. روز بعد هم حدادعادل در نطقي مساله را به صراحت بيان كرد و با تذكر به وزير و سخنگوي دولت بحث را فيصله داد.
فلاش بك: آقاي صوفي، وزير تعاون دولت خاتمي، در پروندهاي كه هنوز هم در جريان است تا كنون متهم به پرداخت هفت هزار سكهي طلا از بيتالمال است.
***
اين تعداد، هفتصد برابر سكههاييست كه وزير كشاورزي به نمايندگان مجلس اهدا كرده است. اينها همه در حاليست كه از آن هفت هزار سكه حداقل يك سالي ميگذرد اما هنوز از اين ده سكه چند روزي بيشتر نگذشته است. ضمنن ميتوانيد براي آرشيو هر دو خبر به روزنامههاي اصلاح طلب مراجعه كنيد و با يك جستجوي ساده به محتواي موضوع پي ببريد. البته بعيد ميدانم كه بتوانيد از جريان مربوط به دولت اصلاحات ردپايي پيدا كنيد.
امروز صبح هنگام رفتن به سر کار وقتی برای خرید روزنامه به باجه روزنامه فروشی رفتم، با نهایت تعجب دیدم که عکس شیخ مهدی کروبی در اکثر روزنامهها خودنمایی میکند. تعجبم برانگیخته شد و به جای یک روزنامه دو روزنامه خریدم. بعد از دقایقی که سوار تاکسی شدم روزنامهها را گشودم که ببینم چه خبر شده. دیدم کروبی در نامهای سخنان جنتی را با نثری که حکایت از آخوندیسم مدرن داشت به باد تمسخر گرفته است. آن جنتی بدبخت در خطبه گفته بود که نامهی احمدینژاد به بوش از سوی خداوند به او الهام شده بود و چند تا چرت و پرت دیگر که قصد بحث در این زمینه را ندارم.
وضعیت جنتی که مثل روز روشن است. البته از آن روشنتر وضعیت کروبیست. او که پس از شکست در اتخابات ریاست جمهوری یکباره همه چیز را از دست رفته دیده بود، مثل بچهها قهر کرد و از حضور در مجمع تشخیص مصلحت نظام استعفا داد و تصمیم به تاسیس حزب اعتماد ملی گرفته بود. البته تاسیس حزب خیلی چیز عجیبی نیست ولی تاسیس حزب در سن هفتاد سالگی کمی شبه برانگیز است. تازه همهی اینها به کنار. اگر نامه را تنها یکبار بخوانید میبیید که در جای جای نامه، کروبی قصد دارد که خود را پیرو راستین خمینی بنامد و ثابت کند که همچنان بر نظر خود مبنی بر تقلب در انتخابات ثابت قدم است. البته نه این که همهی نامه چیز بیربطی باشد ولی اکثر بخشهای آن اینچنین است.
در بررسی شخصیت کسی نباید به یک بعد اکتفا کرد. و حالا اگر سفرهای استانی کروبی بدون داشتن هیچ مقام و منصبی را به نامههای مکرر او در تحسین و یا تحقیر مسائل بیربط و باربط با هم جمع و بررسی کنیم میبینیم که تنها دلیل اظهار نظرهای مکرر او و ظهورش در صحنههای مختلف فقط یک پیام میتواند داشته باشد و آن این است که " نگران نباشید، من هنوز هستم!" من نمیدانم او وسایر افراد هم سن و سال او در هر مقام و منصبی و با هر طرز تفکری که معتقدند این انقلاب دینی دارد که باید به آنان ادا کند، کی میخواهند کنار بکشند و ملتی را از شر وجودی خود پاک کنند. آنان که با پررویی تمام همچنان خود را انتخاب ملت میدانند.
خدا را صد هزار مرتبه شکر که کروبی با حماقت عدهای بیکارو کم درآمد که وعدههای 50.000 تومانی او کر و کورشان کرده بود رای نیاورد و الا همین کروبی که جنتی را به سخره گرفته با هر کلام و سخنی به استهزا گرفته میشد چرا که هنوز و بعد از گذشت قریب به یک سال از انتخابات ریاست جمهوری هنوز هم SMSهای آن 50.000 تومان همچنان به قوت خود باقیست.
امروز از سر صبح که بیدار شدم همهاش در فکر بودم. در فکر چیزهای مختلف. نزدیک محل کارم رسیده بودم که دیدم آقای نابینایی قصد عبور از جوب آبی دارد. عصای سفیدش را روی پل میزد اما خودش داشت وارد جوب میشد. دستش را گرفتم و به آن سوی خیابان بردمش. تشکر کرد و از هم جدا شدیم.
یک ساعتی میشد که از خانه بیرون آمده بودم ولی او اولین چیزی بود که دیده بودم. با خود میاندیشیدم که ای کاش در گمراهیهایم کسی هم دست مرا بگیرد.
انگار همین دیروز بود که عزم سفر نوروزی به همراه خانواده کرده بودیم. آخرین شب جمعهی سال، بعد از یک جلسهی کاری و سپس نشستی دوستانه و شامی دوستانهتر عازم منزل شده بودم. حدود یازده و نیم بود که رسیده بودم. با این که میدانستم باید ساعت 4 صبح آمادهی حرکت باشم اما آنقدر ذوقزده بودم که حتا خستگی زیاد هم مرا وادار به خوابیدن نمیکرد. تا لباسهایم را جمع کردم و لپتاپم را آماده، یک ساعت و نیمی گذشته بود. حالا دیگر نیمه شب بود و حتا برادرم هم که زمان رسیدن من به خانه بیدار بود نیز خواب را در اندک دقایق باقی مانده بر بیداری ترجیح داده بود. با اینکه ساعت به یک رسیده بود اما دوست نداشتم بخوابم که بالاخره فیلمی را که همان شب از دوستم گرفته بودم داخل درایو گذاشتم و محو تماشای آن شدم. با خودم گفتم بعد از فیلم یک ساعتی میخوابم و بعد حرکت میکنیم، دریغ از این که این تصمیمم نیز قرار بود نافرجام بماند. ساعت 3 بود که فیلم تمام شد. تا آمدم به خودم بیایم و چرتی بزنم صدای پدرم مرا متوجه خود کرد که اهل خانه را بیدار میکرد. بالاخره این بود که ما ساعت سه و ربع حرکت کرده بودیم. ابته در ماشین بیخوابیام را جبران کردم. دو بار خوابیدم. یک بار تا قزوین که وقت نماز صبح بود و دیگری تا رشت، شهر رویاهایم. البته ناگفته نماند که چون من جلو نشسته بودم و ماشین مدام میپیچید بنا بر دلایل فیزیکی مختلف این حس در خواب به من دست میداد که در حال رفتن به داخل شیشه هستم. بالاخره رسیدیم و من هم که آج خوابی راحت با پاهای دراز کرده بودم تا ظهر خوابیدم. هیجان آن شب شاید به هیجان خیلی از اوقات بیرزد. وقتی انتظار یک خوشی را داری، گاه آن انتظار برایت از خود خوشی بالاتر است چون اکثر اوقات آن چیزی که فکرش را میکنی اتفاق نمیافتد. دقیقن مثل سفر نافرجام ما.
دو سه روزی نگذشته بود که از طرف محل کار با پدرم تماس گرفتند و او را عازم ماموریت کردند و این تازه سرآغاز سفر ما بود. برادرم هم به همراه پدرم رفت. من ماندم و مادر و برادر کوچکم. من که دوسالی بود تعطیلات نوروزی را با خانواده نمیگذراندم و تقریبن از فک و فامیل فراری بودم باز از با خانواده بودن جدا مانده بودم. دلسرد شدم. با رفتن پدرم دیگر آن رونق همیشگی نبود و هرجایی که به میهمانی میرفتیم سوال از وضعیت پدرم و این که جای او را در وقت خوراک خالی کنند دیگر از بخشهای ثابت شده بود.
در طول تعطیلات لطف برخی از دوستان و جفای برخی دیگر لحظات را گاه به کامم شیرین و گاه تلخ میکرد. از فک و فامیل هم که تقریبن دل خوشی نداشتم. بیشتر آنها نیز مرا بیش از پیش دلسرد کردند. خالهها و دخترخالهها که دیگر حجت را بر من تمام کردند.
در هر صورت از کسانی که به نوعی موجب شادی من شدند ممنون وسپاسگذارم. و همچنین از عزیزی که اذیتهایش نیز برایم جالب است و زیبا، به دلیل صبر و بردباریاش تشکر میکنم و از برای کم حوصلگی خودم پوزش میطلبم.
بیش از این که بگویم این سفر خوش گذشت و یا بد، باید بگویم بالاخره این سفر گذشت. دلم برای کار لک زده همانطور که دانشگاه حالم را به هم میزند.
پردهی اول؛
ایالات متحده در سال 2002 در آنچه مبارزه با تروریسم میخواند، پس از فروریختن برجهای دوقولو در منهتن به افغانستان حمله کرد. در این حمله که برای ریشهکن کردن القاعده خوانده میشد چندین کشور اروپایی از جمله انگلستان او را یاری کردند.
پردهی دوم؛
ایالات متحده در ماه مارس 2003 این با ر به دلیل آنچه سلاحهای کشتار جمعی رژیم عراق و حکومت صدام میخواند به عراق یورش برد. این بار نیز همچون گذشته چند کشور اروپایی ار جمله انگلستان و ایتالیا او را در رسیدن به اهدافش مدد کردند.
پردهی سوم؛
ایالات متحده در هر دو بار از فرانسه درخواست کمک کرد اما دولت فرانسه حاضر به همراهی وی نشد.
پردهی چهارم؛
باب نی، نماینده جمهوریخواه در مجلس نمایندگان امریکا پیشنهاد کرد تا ایالات متحده در اقدامی نمادین نارضایتی خود را از عدم همراهی دولت فرانسه به نمایش درآورد.
یک رستوران Fast Food با نام Cubbie's در بیفورت ایالت کارولینای شمالی در اعتراض به موضعگیری ضد جنگ فرانسه French Fries (سیبزمینی سرخ کرده) را Freedom Fries نامید. نیل رولاند، صاحب این رستوران در مصاحبهای با خبرنگار بیبیسی گفت که ایدهی چنین کاری را از اعتراض مشابهی در جنگ جهانی اول علیه آلمانها گرفته است. در آن زمان Sauerkraut (کلم ترشی)، Liberty Cabbage و Frankfurter، Hot Dog بازنامیده شده بود.
پردهی پنجم؛
روزنامهی دانمارکي يولندز پستن نخستين بار تصاوير اهانت آميز به پيامبر گرامي اسلام (ص) را چاپ کرد، و پس از آن سایر رسانههای اروپایی از کشورهای ایتالیا، فرانسه و اتریش نیز به باز انتشار آن تصاویر و همچنین افزودن تعدادی دیگر همت گماردند و آشکارا از حمایت سران خود نیز سود بردند و میبرند.
در ایران، وزیر بازرگانی از قطع روابط تجاری با دانمارک خبر داد. همچنین شخصی در نامهای به وزارت بازرگانی پیشنهاد کرد که شیرینی دانمارکی به شیرینی "گلمحمدی" تغییر نام یابد[*]. او پیشنهاد کرد تا برای مقابله با اهانتهای مطبوعاتی برخی کشورهای غربی به ویژه دانمارک به پیامبر بزرگ اسلام و به منظور ترویج فرهنگ ناب محمدی طی ابلاغیهای به اتحادیهی قنادان، نام شیرینی دانمارکی را به نام شیرینی "گلمحمدی" تغییر دهند.
در مورد پست قبلی افزودن چند نکته را به یمن کامنتهای محبتآمیز دوستان و رفقا و همچنین پستهای الکترونیک عدهی کثیری از دلسوزان، لازم و ضروری میدانم. شیوههای سنتی مراسمهای عزاداری در بلاد ما که ریشهی ایرانی و اسلامی دارند را نیز درست میدانم البته به شرطی که صحیح اجرا شوند. مداحیهای که آمیخته با وزن و آهنگ فلان مطرب و خواندهی فلانجایی باشد را، نه شخصن، نه عرفن و نه منطقن میپسندم و صحیح نمیدانم، برخلاف حجت الاسلام و المسلمین آسد ممدلی ابطحی ـ قطع الله توفیقاته – که این نوع موسیقی را ضامن بقای عذاداریها و جذب جوانان علاقهمند ابراز میدارند. به نظر نویسنده اگر در یکهزار و چهارصد سال گذشته نظر بر گسترش عزاداری حضرت سیدالشهدا بر پایهی موسیقی میبود که اکنون میبایست چندین دستگاه به موسیقی فارسی اضافه میگردید. القصه، این آخوندهای اینترنتی هم دنیایی دارند.
بر سر و سینه زدن، قطعاتی از زیارات معروفه و زیارت ناحیهی مقدسه خواندن و گریستن بر مصایب خود، شهدای کربلا، ائمه، اهل بیت و اسلام را به علاوهی تفکر و تدبر لازم و ضروری میدانم. به این امید که عزاداریها ما موجب تقرب به ذات حضرت احدیت و نه موجب خسران در محضر حضرتش گردند.